سوار عمر ز کنعان عنان گسست...بیا!
بیا که کشتی نوحم به گل نشست...بیا
مرا که نسیه بهشت است، لیک دوزخ نقد
کجاست منجی موعوده ی الست؟...بیا
زمانه قرعه ی نو گر چه زد ولی انگار
که قرعه پوچ شد و قرعه دان شکست... بیا
بیا که فتنه ی هشتاد و هشت چشمانت
ز زلف تو   به سیاهی نشست...بیا
من از خطوط درهم این فال دانستم
که از خدای هم نتوان طرف بست...بیا
مرا که از می و مطرب دریغ می دارند
بیا که زخمه ی این تار سخت خست...بیا...

+ تاریخ جمعه ۲۲ خرداد۱۳۹۴ ساعت ۱۸:۴۴ بعد از ظهر نویسنده م.بینا |

 

خواب اول

کنار در مسجدی در برازجان ایستاده ام.داخل شلوغ است و از مردم با میوه، شیرینی، چای و قهوه پذیرایی میشود.

بیرون مسجد، پدرم با فاصله ای اندک از من توی پیاده رو ایستاده و با نگاهی در هم و سرزنش بار از این همه بریز و بپاش مرا نگاه می کند...فقط نگاه می کند...

 

خواب دوم

پدرم و من توی خانه ی نوسازی هستیم که به تازگی خریده ام: پولش را _ با قرض _  من داده ام اما چک و چانه و خریدش را او انجام داده است.

با لذتی وصف نشدنی توی خانه راه می رود و با غرور به سر تا پای خانه نگاه می کند...کتش را بر می دارد که بیرون برود.

می پرسم : کجا؟ 

با خوشحالی می گوید: می روم کتم را بفروشم تا باقی قرضت را پس بدهم...

 

خواب سوم

من در کنار پدرم نشسته ام. دختری هم در کنار من نشسته است. از پدرم که خوشحال است می پرسم او کیست؟

می گوید: همانی ست که  با او ازدواج  می کنی. خیلی گشته ام تا پیدایش کرده ام...

 

خواب چهارم

در تک اتاقی هستیم در تهران که در  4 سالگی با پدر و مادرم در آن زندگی می کردیم.من به همین سن و سالی ام که الان هستم اما خواهرها کوچکند و زیر لحافی در گوشه ی اتاق خوابیده اند.

مامان اتاق را تمیز و مرتب کرده  و دارد آن را آذین می بندد و چراغانی می کند.پدرم خوشحال دارد مرا نگاه می کند.می پرسم جریان چیست؟

می گوید: مگر یادت رفته؟ ما را برای مکه ثبت نام کرده بودی.حالا اسم مان درآمده . داریم می رویم...

 

خواب پنجم

مجتبی مدتی خانه ی ما بوده و امروز صبح رفته.

پدرم خیلی خوشحال است.می گویم از چی اینقدر خوشحالی؟

می گوید: از اینکه هوای مجتبی را داری...

 

خواب ششم

پدرم بین چهل پنجاه تا کودک دختر وپسر نشسته و همه شان شادمانه با هم دارند می خندند.

از پدرم می پرسم: چی شده؟ اینها کی اند؟

می گوید: بچه های تو...

 

خواب هفتم

من سر کلاس درس پشت یک نیمکت چوبی نشسته ام.معلم مان که چهره اش هم زمان شبیه دکتر بیاتیان و دکتر رزاقی است درسش را تمام کرده و مشغول کاری ست.اما هنوز کلاس را تعطیل  نکرده.

بچه های بغل دستی یواشکی به من می گویند: استاد می خواهد تو را سورپريز کند. می گویم چه سورپریزی؟ می گویند: انگار استاد با کسی خیلی مهم صحبت کرده و قرار شده برایت هلیکوپتری بفرستند اینجا که تو را ببرد یک جای خیلی دور، پیش پدرت تا بتوانی برای چند لحظه او را ببینی و با او حرف بزنی.

صدای هلیکوپتر می آید. من گیج شده ام. همه منتظرند من بروم و سوار شوم.دکتر رزاقی/بیاتیان نگاهم می کنند.من به اطرافم نگاه می کنم. تازه متوجه می شوم که پدرم کنارم نشسته است. دستش را می گیرم و با لذت لمس می کنم.

می گویم : مگر تو نباید آنجا باشی؟ من دارم می آیم تو را ببینم.

می گوید: من اینجا کنارت هستم. لازم نیست جایی بروی.

و بعد، با لذت دستم را لمس می کند...

 

 

 

 

ارسال از موبایل سامسونگ

 

+ تاریخ یکشنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۳ ساعت ۰:۰ قبل از ظهر نویسنده م.بینا |

 

جشنواره ی باد و موهایت

هر ابلیسی را

آدم می کند...

حالا تو هی بگو:

جهان

سیبی ست میان دو آینه

و من هی کریستف شوم

( ژان یا کلمب فرقی نمی کند )

در جستجوی کشف خیابان های نامنتظره ای

که وقتی که اصلا مژه نمی زنی حتی

گاز آب دار بی انتهایی می شود

به سیبی که جهان را تکثیر می کند

+ تاریخ جمعه ۲۴ بهمن۱۳۹۳ ساعت ۲۳:۲۳ بعد از ظهر نویسنده م.بینا |

به روز شدم با:

 http://www.mei.edu/content/map/current-state-harm-reduction-policy-middle-east

+ تاریخ شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ ساعت ۱۳:۰ بعد از ظهر نویسنده م.بینا |

به روز شدم با :

دو هزار و پانصد سالگی فیلسوف - شاه/تحشیه ای بر تحلیل دکتر اباذر از مرگ مرحوم پاشایی

در: 

Www.aghrabe.com

+ تاریخ یکشنبه ۵ بهمن۱۳۹۳ ساعت ۱۲:۰ بعد از ظهر نویسنده م.بینا |