خشک از شوری چشمت چمنی نیست که نیست
کچل از گاو نگاهت... دمنی  نیست که نیست


غول مرگی!... که برون آمدی از شیشه ی بخت:
بختکت بر سر خواب  کفنی نیست که نیست


دست بر دست نهادیم و به نظاره  گذشت
از هراست...که لبی بر دهنی نیست که نیست

گو طبیبان که بساط از بر ما  برچینند

بی نصیب از سرطانت بدنی نیست که نیست


یوسف عمر من است این که به چاهت افتاد
پاره از گرگی تو پیرهنی نیست که نیست


جغد نامت...پر سیمرغ مگر با خود داشت
که خراب از کلماتت وطنی نیست که نیست


باورت نیست به تقوای من و آب و نسیم...
که ز جای قدمت  یاسمنی نیست که نیست


آه از باد صبا کو بشکست از زلفت...
وز پی اش پیک امید خفنی نیست که نیست...

...مطربا راه دگر کن که در آیینه ی بخت
تلخ جز طالع نحسش سخنی نیست که نیست

+ تاریخ چهارشنبه 5 آذر1393 ساعت 0:23 قبل از ظهر نویسنده م.بینا |

 

می دهم لم روی مبلم توی ویلایی که نیست
می زنم لاجرعه بطری از تکیلایی  که نیست

می کشد اسب سفیدی شیهه در رویای من
می شوم مجنون بی افسار لیلایی که نیست

بگذرد این نیز هم...آن سان که آنها هم گذشت
می دهم آینده را بر باد حالایی که نیست

آب و جارو میکنم هی کوچه ی بن بست را
می کنم نذر پیاپی وقف  مولایی که نیست

خسته از بی خوابی کابوس های هولناک
می روم در خواب، از آوای لالایی که نیست

لابلای نقشه ی پر.پیچ امروزی که هست
می کشم طرحی از آن فردای والایی که نیست

می گشایم دست خود را سوی آغوشی که... باز
می رمد از من شتابان  رو به بالایی که نیست
 
 
+ تاریخ جمعه 11 مهر1393 ساعت 12:29 بعد از ظهر نویسنده م.بینا |

به روز شدم با " در حوالی ائتلافی ناگزیر"

Www.aghrabe.com

+ تاریخ سه شنبه 8 مهر1393 ساعت 10:0 قبل از ظهر نویسنده م.بینا |

 

تو ﻏﻠﻂ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺩﻝ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺒﺮﯼ
ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺁﯾﻨﻪ ﺭﺍ ﻏﺮﻕ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺑﺒﺮﯼ
ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭ ﻣﻦ ِ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ میخواهم
ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻏﻮﺍ ﺑﺒﺮﯼ
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺩﺍﺩ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﮐﻪ ﮐﻨﯽ ﻣﺠﻨﻮﻧﻢ؟
ﺑﻪ ﭼﻪ ﺣﻘﯽ ﻣﺜﻠﻦ ﺷﻬﺮﺕ ﻟﯿﻼ ﺑﺒﺮﯼ؟
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺻﻠﻦ ﭼﻪ ﮐﻪ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ ﻭ ﻣﻮﯼ ﺗﻮ ﺑﻠﻨﺪ
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﺮﺍ ﺗﺎ ﺷﺐ ﯾﻠﺪﺍ ﺑﺒﺮﯼ؟
ﺑﺨﻮﺭﺩ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ ﭘﯿﮏ ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺎﺩﺕ
ﺁﻩ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮﯼ
ﺯﻫﺮ ﻣﺎﺭ ﻭ ﻋﺴﻞ، ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﻢ ﻟﺐ ﺑﺮﺩﺍﺭ
ﺑﯿﺨﻮﺩﯼ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﻪ ﮐﻨﺪﻭﯼ ﻋﺴﻠﻬﺎ ﺑﺒﺮﯼ
ﮐﺒﮏ ﮐﻮﻫﯽ ﺧﺮﺍﻣﺎﻥ ! ﺳﺮ ﺟﺎﯾﺖ ﺑﺘﻤﺮﮒ
ﻫﯽ نخواه ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺻﯿﺎﺩ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﺒﺮﯼ
ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺭ ِ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﯾﯽ ﺩﺭ خواب
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﻠﮏ ﻧﺒﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺎ ﺑﺒﺮﯼ
ﻟﻌﻨﺘﯽ ! ﻋﻤﺮ ﻣﮕﺮ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﺁﻭﺭﺩﻡ
ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻭﻋﺪﻩ ﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺒﺮﯼ
ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ، ﻭﺭﺩﺍﺭ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮔﻢ ﺷﻮ
ﺑﻪ ﺩﺭﮎ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺒﺮﯼ ﯾﺎ ﺑﺒﺮﯼ...

 

از : شهراد میدری
+ تاریخ سه شنبه 18 شهریور1393 ساعت 1:28 بعد از ظهر نویسنده م.بینا |

 

 

به توپ بسکتبال می ماند دنیا برای ما :

 

یکی مثل مجسمه ی هرکول، آن را گذاشته روی کولش و هی می کشد...و هی خسته نمی شود

 

یکی آن را گذاشته روی انگشت سبابه اش و هی می چرخ.../رقصاندش

 

یکی از کنارش رد می شود و ...اصلا نمی بیندش...

 

یکی پیش پایش افتاده ...واز بالا هی هی نگاهش می کند...

 

یکی هم عین موش کور هی سوراخش می کند و چال می کند که به آن ور توپ یا کره  برسد...

 

با یک توپ بسکتبالی که نمی دانیم چکارش کنیم، تنهاییم ما :

 

 از بس که هی از بالا نگاهش کرده ایم و هی مثل موش کور ، کاویده ایم آن را ما....اما نه عرضه اش را داشته ایم که روی انگشت برقصانیمش ...نه از کنارش توانسته ایم ندیده بگذریم...

 

 

 

مثل هر شب می روم با درد دوست
اشک من هم چشمه ی چشمان اوست
امشبم هم ای دریغ از او تهی ست
من نمی دیدم... و او در من گریست
ناله های اوست کاندر من فتاد
من گمان کردم که دل آواز داد
شعله ی عشقی که در من می نشست
من نمی دیدم که او... مشعل به دست...
با کسوفش ماه دل ویران شده
شمس از تاریکی ام حیران شده
موج در موجی که گیسویش نمود
مثل گردابی ست کو کشتی ربود
اشهدش گفتیم و توفان ساز شد                                                                                             باقنوتم  سیل هم  همراز شد

آه از رویای بی تعبیر من
از نماز عشق بی تکبیر من...

+ تاریخ شنبه 18 مرداد1393 ساعت 6:43 بعد از ظهر نویسنده م.بینا |