X
تبلیغات
باغ سقراط

شاه! پناهم بده، خستۀ راه آمدم

آه نگاهم مكن، غرق گناه آمدم

گر بپذیری رضا، ور نپذیری قضا

زائر ناخوانده‌ام، خواه نخواه آمدم

راه خراسان چنین، ماه خراسان چنان

شاه خراسان! ببین، بهر پناه آمدم

شاه خراسانی‌ام! رستم دستانی‌ام!

دست مرا رد مكن، بر درِ شاه آمدم

آن دم زندانی‌ام، بازدم جان شده

از قفس سینه‌ها، همچون آه آمدم

پیرهن یوسفم، یا كفن یوسفم؟

بوی تن یوسفم، كز دل چاه آمدم

بستۀ بست تو ام، لولی مست تو ام

ضربۀ شست تو ام، بر دف ماه آمدم

مشهدِ مشهودِ من! حضرتِ محمودِ من!

طالعِ مسعودِ من! نامه سیاه آمدم

شافی دارالشفا! پنجره پولاد كو؟

در طلب شاخه‌ای مهرگیاه آمدم

باد موافق وزید، از طرف صحن قدس

نام مرا خواند و رفت، چون پرِ كاه آمدم

-----------------------

 

از: محمود حبیبی کسبی

 

+ تاریخ جمعه 1 فروردین1393 ساعت 1:27 بعد از ظهر نویسنده م.بینا |

نه لب گشایدم از گل , نه دل کشد به نبید 
 چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید !

نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت         
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید

بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد          
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید
....

 

 

ه.الف.سایه

+ تاریخ دوشنبه 26 اسفند1392 ساعت 2:2 قبل از ظهر نویسنده م.بینا |

 
 
 
خنده ام می گیرد از تسلسل جهانی که

بی ترس تهمت ِ خود شیفتگی

سال ها دور ِ خودش می گردد...


و من آنقدر در تفکراتم / تلو خورده ام

که ثبات هیچ جاذبه ای را باور نمی کنم ...

یک جای کار می لنگد ................

که با این همه حسن تصادف

من و زمین ....... به هم / نمی خوریم

+ تاریخ پنجشنبه 8 اسفند1392 ساعت 6:59 بعد از ظهر نویسنده م.بینا |


جفت شش داده...ولی شش در ِ ما را بسته

تاس هم توی هوا ...زین همه چرخش خسته

شیش و بش دادش و... آهوش، کمندم بگسست

باز سگ  مارس شدیم و.......... به دعا بنشسته

توتی از باغ نگاهش نتکاندیم و ... گذشت

شاخه ای از قدِ  سروَش، نشکاندیم و ... گذشت

ده لوی خشت دلش... تا که مرا  آس  اِنگاشت

سور در سور زد و ... حیثیت  ما را باخت

بعد... هف خاج مرا شکل صلیبی آراست،

... آن چنان  تا که فغان از دل دولّو برخاست

دست در مرتعِ ِ زلفش نچراندیم و ... گذشت

شهد ، بر زهر لبانش،  نچشاندیم و گذشت

خاطری رفته ز یادیم...خدا داند و بس

پرپر ِ غنچه به بادیم... خدا داند و بس

پیشِ توفانِ غمت، سینه ی تهران تنگ است

دل به البرز ندادیم.... خدا داند وبس

کفتری از لب ِ بامش، نپراندیم و گذشت

" عشق داند که در این دایره سرگردانیم "

مصرع توی گیومه از حافظ

+ تاریخ چهارشنبه 9 بهمن1392 ساعت 0:38 قبل از ظهر نویسنده م.بینا |

از حامد یعقوبی

چقدر پاهای کوچکت
به تو می آیند
وقتی در بزرگراه قدم می زنی
و ناخواسته
پل های عابر پیاده را هوایی می کنی
از خانه به خیابان می آیی
مثل آبشاری که از کوه سرازیر می شود
مثل پیامبری که هر چهل روز یک بار
ریاضت گاهش را ترک می کند
از خانه به خیابان می آیی...

بی اینکه بدانی
زنان زیبا
چه بلایی بر سر جهان می آورند
پس طوری از پله ها پایین بیا
که قیمت دلار بالا نرود
بگذار ، واقعیتی را با تو در میان بگذارم
در خاورمیانه
مردها یا عاشق می شوند
یا انقلاب می کنند
حالا بگو
سهم من از تو
از سرزمینی که برای آن جنگیده ام
چیست ؟
پیراهن خونی بر طناب رخت ؟
مدال افتخار بر دیوار ؟
یا تپانچه ای کهنه
که خشاب خالی اش دیگر هیچکس را نمی ترساند؟
بی اعتنا
دستت را در جیبت پنهان کرده ای
موهایت را در روسری
پیراهنت در آغوش باد است
و چشمانت برای رهگذرانی
که خیابان را
به قبل و بعد تو تقسیم می کنند
کفش هایت را اما اگر به من بدهی
جای دوری نمی رود
دست کم می توانم
چند روز دیگر با دلتنگی هایم راه بیایم
چه می شود کرد ؟
مردی که یک سیگار برایش بیشتر نمانده
پک های آخر را عمیق تر می گیرد.

 
+ تاریخ جمعه 15 آذر1392 ساعت 5:40 بعد از ظهر نویسنده م.بینا |