جشنواره ی باد و موهایت

هر ابلیسی را

آدم می کند...

حالا تو هی بگو:

جهان

سیبی ست میان دو آینه

و من هی کریستف شوم

( ژان یا کلمب فرقی نمی کند )

در جستجوی کشف خیابان های نامنتظره ای

که وقتی که اصلا مژه نمی زنی حتی

گاز آب دار بی انتهایی می شود

به سیبی که جهان را تکثیر می کند

+ تاریخ جمعه 24 بهمن1393 ساعت 11:23 بعد از ظهر نویسنده م.بینا |

به روز شدم با:

 http://www.mei.edu/content/map/current-state-harm-reduction-policy-middle-east

+ تاریخ شنبه 18 بهمن1393 ساعت 1:0 بعد از ظهر نویسنده م.بینا |

به روز شدم با :

دو هزار و پانصد سالگی فیلسوف - شاه/تحشیه ای بر تحلیل دکتر اباذر از مرگ مرحوم پاشایی

در: 

Www.aghrabe.com

+ تاریخ یکشنبه 5 بهمن1393 ساعت 12:0 بعد از ظهر نویسنده م.بینا |

 

 

نت به نت رفته ای میان تنم،میرسم باتو تا هم آوایی
ای که اجرای هرنتی در تو،زخمه ای میشود نکیسایی
در کدامین سکوت پنهانی؟زیر چنگ کدام پرده ی شوم
که در این گام مضطرب یک بار زیر انگشت من نمی آیی
ضربه ی گام های آمدنت اصفهان را به رقص می آورد

ای صداهای متصل شده با رنگ های شگرف اخرایی
شور آوازهای دشتی را روی لب های ساز میریزی
چنگ های به هم فشرده شده! گوشه های ظریف زیبایی
تو که دوری چگونه می آید بوی نت های مشکی ات تا من؟
مو به مو رفته ای میان رگ و خون این بادهای هرجایی
آخرین معجزه تویی شاید،ای وجود شبیه ناممکن
مثل اجرای چارگاه و سه گاه، روی یک سیم سُل به تنهایی

از  : سمیراچراغپور

+ تاریخ سه شنبه 30 دی1393 ساعت 7:39 بعد از ظهر نویسنده م.بینا |

 

 من لوح محفوظم ،همه...

بار خدایا اگر در سابقه علم تو آن است که کسی را به آتش دوزخ بسوزانی ،پس پیکر مرا چندان بگستر تا دوزخ برای دیگری گنجایی نداشته باشد...

پس مرا به وحدانیت خویش بیارای تا چون خلق در من نگرند گویند تو را دیدیم.تا تو آن باشی و من آنجا نباشم

بر یگانگی اشراف یافتم، در غیبت خلق از عارف و در غیبت عارف از خلق

مومن نیک آن است که مکه نزد او می آید و بر گرد او طواف می کند و باز می گردد و او را ازینها خبر نه...

یکی محجوب به زهد خویش است و دیگری محجوب به عبادت خویش و دیگری به علم خویش. و بهشت، حجاب اکبر است!

یکی ازو در باره راه به خدای پرسید و او به پرسنده گفت: اگر از راه غایب شوی به خدا رسیده ای

خدای بر دل اولیای خویش آشکار شد ،ازیشان کس بود که حمل معرفت ناب نداشت ،پس ایشان را به عبادت سرگرم کرد...

او را یاد نکردند جز به غفلت و خدمت نکردند جز به سستی و گسست...

...گفتم مرا به من مفریب!

من،به خویشتن از تو ،بی تو ،خرسند نیم

دیگران را ،به خویش از خویش خرسند کن

پس تنها بر من ،بدین موهبت ،منّت نهاد

پس با او ،به او ،بی خویش ،نجوا کردم

گفتم چیست مرا از دست تو ،از تو ، ای آرزوی من!...

...ای آرزو و امید من از بلای من...

مراد از تو ، به تو ،انقطاع یافت

و پرسش از تو ،به تو ، بریده گشت

لختی پاسخ مرا نداد

آنگاه پاسخ داد و گفت: حق است آنچه گفتی

گفتم آری تویی حق و تویی محق...

و با فریاد خواهی ،به او ، ازو در خواستم؛

در آنچه مرا بدان ،جز به او ،تاب نیست...

و زینت بخشید به تاج کرامت که بر سر من نهاد...

و به صفات خویش مرا توصیف کرد...

سپس مرا گفت:

 هر که تو را دید مرا دیده است

 و هر که آهنگ تو کرد ،آهنگ من کرده است...

پس گفتم تو عیان منی در عین من...

مرا  از خویش به خویش مشغول مکن...

پس با او بودم ، به او

صفات من از صفات او فانی شد

و نام من ، به نام او فرو افتاد

پس نگریستم در او ، به ذات او...

آنگاه در من به چشم ذات نگریست

از پس آنکه فرو افتاد نام من و صفات من...

پس مرا به نام خویش خواند...

و به یکتایی خویش آواز داد

گفت: ای من!

گفتم: ای تو!...

پس هر چیز من ، به او ، از من بریده شد...

پس مرا گفت تو را به زندگی خویش ، زندگی بخشیدم

و به پادشاهی خویش ، پادشاهی دادم...

پس مرا گفت: ای تو !

پس او را به او گفتم : ای من!...

-------------------------------------------------

برگرفته از: دفتر روشنایی/بایزید بسطامی/محمدرضا شفیعی کدکنی

+ تاریخ جمعه 12 دی1393 ساعت 5:24 بعد از ظهر نویسنده م.بینا |