تو ﻏﻠﻂ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺩﻝ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺒﺮﯼ
ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺁﯾﻨﻪ ﺭﺍ ﻏﺮﻕ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺑﺒﺮﯼ
ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭ ﻣﻦ ِ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ میخواهم
ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻏﻮﺍ ﺑﺒﺮﯼ
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺩﺍﺩ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﮐﻪ ﮐﻨﯽ ﻣﺠﻨﻮﻧﻢ؟
ﺑﻪ ﭼﻪ ﺣﻘﯽ ﻣﺜﻠﻦ ﺷﻬﺮﺕ ﻟﯿﻼ ﺑﺒﺮﯼ؟
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺻﻠﻦ ﭼﻪ ﮐﻪ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ ﻭ ﻣﻮﯼ ﺗﻮ ﺑﻠﻨﺪ
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﺮﺍ ﺗﺎ ﺷﺐ ﯾﻠﺪﺍ ﺑﺒﺮﯼ؟
ﺑﺨﻮﺭﺩ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ ﭘﯿﮏ ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺎﺩﺕ
ﺁﻩ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮﯼ
ﺯﻫﺮ ﻣﺎﺭ ﻭ ﻋﺴﻞ، ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﻢ ﻟﺐ ﺑﺮﺩﺍﺭ
ﺑﯿﺨﻮﺩﯼ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﻪ ﮐﻨﺪﻭﯼ ﻋﺴﻠﻬﺎ ﺑﺒﺮﯼ
ﮐﺒﮏ ﮐﻮﻫﯽ ﺧﺮﺍﻣﺎﻥ ! ﺳﺮ ﺟﺎﯾﺖ ﺑﺘﻤﺮﮒ
ﻫﯽ نخواه ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺻﯿﺎﺩ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﺒﺮﯼ
ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺭ ِ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﯾﯽ ﺩﺭ خواب
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﻠﮏ ﻧﺒﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺎ ﺑﺒﺮﯼ
ﻟﻌﻨﺘﯽ ! ﻋﻤﺮ ﻣﮕﺮ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﺁﻭﺭﺩﻡ
ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻭﻋﺪﻩ ﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺒﺮﯼ
ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ، ﻭﺭﺩﺍﺭ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮔﻢ ﺷﻮ
ﺑﻪ ﺩﺭﮎ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺒﺮﯼ ﯾﺎ ﺑﺒﺮﯼ...

 

از : شهراد میدری
+ تاریخ سه شنبه 18 شهریور1393 ساعت 1:28 بعد از ظهر نویسنده م.بینا |

 

 

به توپ بسکتبال می ماند دنیا برای ما :

 

یکی مثل مجسمه ی هرکول، آن را گذاشته روی کولش و هی می کشد...و هی خسته نمی شود

 

یکی آن را گذاشته روی انگشت سبابه اش و هی می چرخ.../رقصاندش

 

یکی از کنارش رد می شود و ...اصلا نمی بیندش...

 

یکی پیش پایش افتاده ...واز بالا هی هی نگاهش می کند...

 

یکی هم عین موش کور هی سوراخش می کند و چال می کند که به آن ور توپ یا کره  برسد...

 

با یک توپ بسکتبالی که نمی دانیم چکارش کنیم، تنهاییم ما :

 

 از بس که هی از بالا نگاهش کرده ایم و هی مثل موش کور ، کاویده ایم آن را ما....اما نه عرضه اش را داشته ایم که روی انگشت برقصانیمش ...نه از کنارش توانسته ایم ندیده بگذریم...

 

 

 

مثل هر شب می روم با درد دوست
اشک من هم چشمه ی چشمان اوست
امشبم هم ای دریغ از او تهی ست
من نمی دیدم... و او در من گریست
ناله های اوست کاندر من فتاد
من گمان کردم که دل آواز داد
شعله ی عشقی که در من می نشست
من نمی دیدم که او... مشعل به دست...
با کسوفش ماه دل ویران شده
شمس از تاریکی ام حیران شده
موج در موجی که گیسویش نمود
مثل گردابی ست کو کشتی ربود
اشهدش گفتیم و توفان ساز شد                                                                                             باقنوتم  سیل هم  همراز شد

آه از رویای بی تعبیر من
از نماز عشق بی تکبیر من...

+ تاریخ شنبه 18 مرداد1393 ساعت 6:43 بعد از ظهر نویسنده م.بینا |

به روز شدم با :

"به علف نگاه که می کند...(در باب نسبت میان شریعتی و ملکیان ) "

در:  www.aghrabe.com

+ تاریخ جمعه 13 تیر1393 ساعت 12:56 بعد از ظهر نویسنده م.بینا |

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

 

خوابیده ای ، خیلی یواش. 

و دور و برت چند نفری سرو صدا می کنند  ولی بیدار نمی شوی.

من اما می دانم اگر صدایت کنم حتما اول چشم هایت را باز می کنی، نگاهم می کنی و بعد سر جایت نیم خیز می شوی...

دلم نمی آید بد خوابت کنم و به دیگران هم با ایما و اشاره می فهمانم که ساکت شوند

.بس که آرامشت عمیق است، خر خر هم نمی کنی حتی.

از یخ فروشی تا معلمی- چه رسد به سرهنگی- باید راه درازی بوده باشد که رفته باشی. آن قدر که توانسته باشی خرج خودت را که در بیاوری ،هیچ، به این و آن هم قرض بدهی و تازه چند تا کفتر هم بخری( اگر چه دلت سگ می خواست)، سفر هم بروی و کت و شلوار هم بخری...تا بعدها ما را کت شلوار پوش کنی ....

لابد عطر جالیزهایی که هندوانه هایش را می آوردی بازار باید توی سرت پیچیده باشد که اینطور مست، به خواب رفته ای. مثل عطر یاس های امین الدوله ی خانه ی مادری ات که از سر سحر بیدارت می کرد تا در آن هوای کودکانه  نفس بکشی و بروی دنبال کار..و کاسه ات را خواسته باشی از کاسه پدر سوا کنی....

جماعتی زیاد جمع شده اند دور چالی که کنده شده و هی هیاهو می کنند.

من نشسته ام روی سنگی و تماشا می کنم.

 مامان هم دارد گریه می کند. ولی این دفعه ،مثل همیشه ، از دست تو نیست که گریه می کند:  به خاطر توست که گریه می کند

چند نفری تو را - پیچیده در پارچه ای که نمی دانم چیست- می خواهند بگذارند توی چالی که نمی دانم چرا کنده اند.

نمی دانم چرا این کار را می کنند: نه می دانم و نه می خواهم بدانم..

.نمی خواهم  نمی خواهم نمی خواهم ....و نمی دانم...

می دانم اگر به ترنمی بگویم بابا،در جوابم فایز می خوانی

 چشم هایت را بسته ای و من این بار یادم رفته ریش های نقره ایت را اصلاح کنم و خواهرم  فر موهایت را- که هفتاد سال است که جو گندمی ست بگیرد.

زیپ کاورت را بالا می کشم که مبادا سردت شود(بس که توی سرد خانه سرد است و تو طاقتش را نداری)  دلم می خواهم ببوسمت...می ترسم ...می ترسم که مبادا از بوسه ام بیدار شوی

آسوده خوابیده ای و دیگر هیچ وقت از دست من و برادرم و خواهرهایم و مامان، حرص نخواهی خورد. هیچ وقت...

ازسر سنگ بلند می شوم.   باد، از همه ی سوی  سنگ ها، آهنگ بیانکا دیلونا را می ریزد روی سر و صورتم. از سنگ تو  صدای آلبانو می آید :

آشنایی من و تو  یک اتفاق ساده بود... اِپِر کو استو اورا پیاندو  پیاندو  پِر ته...

+ تاریخ یکشنبه 4 خرداد1393 ساعت 1:0 بعد از ظهر نویسنده م.بینا |

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

سبک وسترن به ما تاخته ای یعنی چه؟

بغض در حنجره ام ساخته ای یعنی چه؟

روزگارا ! نه چنین است که می فرمایی:

شکل کرکس، به نظر فاخته ای،  یعنی چه؟

هی به لبخند چو ام فال ورق می گیری

آخر ِ فال،  مرا باخته ای یعنی چه؟

ما که گفتیم تو را لطف محال است محال

از محالات ، دعا، ساخته ای یعنی چه؟

بین آن چشم به در   وآن کو یارش در بر

مثل خر فرقش نشناخته ای یعنی چه؟

شهدها پیش نهادی که بفرما ...اما

عقربت را به تن انداخته ای یعنی چه؟

روزگاری دل ما طعنه به خارا می زد

 چون یکی مومش بگداخته ای یعنی چه؟

فلکا تیغ چنین آخته ای یعنی چه؟

تشتم از بام بر انداخته ای یعنی چه؟

+ تاریخ دوشنبه 29 اردیبهشت1393 ساعت 1:7 قبل از ظهر نویسنده م.بینا |